منوی اصلی
اسپرسو
خلاصه‌ای از زندگی
  • تو و عشقی که در دلت است؛


    این خلاصه‌ی تمام زندگیست.


    همه‌ی تلاش‌ها، خوشی‌ها، ناکامی‌ها و غم‌ها.



    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: جمعه 4 اسفند 1396 02:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یک وقت‌هایی باید چشمانت را ببندی و همه‌ی احساست را تقدیمش کنی.

    دیوانگی کن،

    بگذار دیگران هرچه می‌خواهند بگویند،

    اگر درنگ کنی؛

    یک عمر حسرتش بر دلت می‌ماند.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • هیچ کسی در دنیا وجود ندارد که به زیبایی تو باشد؛

    وقتی که بوستان پاک وجودت با سرخ شدن گونه‌هایت شکوفه می‌دهد.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل چهارشنبه 15 آذر 1396 08:36 ب.ظ نظرات ()

    چندتا چیز هست که همش برپایه‌ی اونا زندگی کردم، در واقع پایه‌های زندگی من اینا هستن؛


    هرگز از اتفاقاتی که تو زندگیتون میفته ناامید نشین. شاید اون اتفاق در لحظه بدترین اتفاقی باشه که براتون رخ داده ولی شما هیچ وقت در همون لحظه نمیتونین متوجه‌ی این قضیه بشین.

    شما در آینده وقتی به سال‌ها قبل نگاه کنین می‌بینین که اون اتفاق با همه‌ی تلخیش ولی اگر رخ نمی‌داد شاید هرگز این فرد موفق کنونی نبودین. اما این‌ها به شرطیه که شما هرگز امیدتون رو از دست ندین و همیشه تلاش کنین و ایمان داشته باشین. حالا این ایمان می‌خواد به خدا باشه یا تقدیر یا به اون عشقی که تو قلبتون هست و یا هر چیز دیگه.


    همیشه از قلبتون پیروی کنین. عقل فقط برای هدایت قلبه نه برای مشخص کردن آیندتون. آینده و اهدافتون رو با قلبتون مشخص کنین تا وقتی که برمی‌گیردین و به گذشته نگاه می‌کنین احساس رضایت کنین. چون ایدئولوژی و تفکر آدم در طی زمان عوض میشه، پس اگه چیزی رو با عقلتون انجام بدین احتمال پشیمونیتون زیاده، اما چیزی که با قلبتون انجامش بدین هیچ وقت ازش پشیمون نمی‌شین.


    مهمترین چیزی که باید انجام بدین اینه که هرشب با خودتون فکر کنین که اگر این روزی که سپری کردین آخرین روز زندگیتون بود بازم همون کارهایی رو که کردین تکرار می‌کردین؟ قلب کسی رو به درد میاوردین؟ آیا بازم ناامید می‌شدین؟

    چون تلخیه هیچ چیزی مثل مرگ نیست.


    این سوالارو با قلبتون بپرسین و اگه جواب این سوالا برای مدتی متوالی منفی بود پس دارین راه زندگیتونو اشتباه می‌رین و هرگز موفق نخواهید شد.

    این کاریه که من هر روز و هر دقیقه انجامش میدم.

    و همیشه این رو به یاد داشته باشین خدا شمارو میبینه، بنابراین همیشه با وجدان باشین و با انصاف کار کنین.


    و در آخر این که همیشه به همه کمک و خوبی کنین، حتی کسایی که می‌دونین هرگز نمی‌تونن اون کمک و خوبی رو جبران کنن.

    یه روزی بهتون از یه جای دیگه برمی‌گرده.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل دوشنبه 1 آبان 1396 06:08 ب.ظ نظرات ()

    اگر قرار بود یک چیز بی‌جان باشم، من دوست داشتم آسمون باشم.


    من آسمونو خیلی دوست دارم، نگاه کردن به آسمون برام همیشه آرامش بخش بوده.

    انگار منو از دنیا و همه‌ی گرفتاریاش جدا می‌کنه، تقریبا مثل کوه یا دریا می‌مونه، اونام تقریبا همین جورین؛

    ولی آسمون یه چیز دیگست.


    وقتی به آسمون نگاه می‌کنم اونایی که ازشون خیلی دورم هم برام نزدیک می‌شن، فاصله‌ها انگار کوچیک می‌شن.


    وقتی به آسمون نگاه میکنم، می‌بینم که خودم چقد کوچیکم و ناتوان؛ واسه همین یه جورایی به نظرم جلوی غرورم رو هم می‌گیره.

    یاده کوتاه بودن عمرم می‌فتم.

    یاد اتفاقاتی که تا حالا برام افتاده.

    من گذر عمرو تو آسمون حس می‌کنم.


    آسمون همیشه یه حس و حال خوب داره.

    پیش همه یه رنگه و وجودشو به همه هدیه می‌ده. از طرفی هم محدود نیست، بی انتهاست و همیشه هم در اوجه.


    آسمون آرامش و زیباییه محضه.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • می‌گوید دیگر به او فکر نکنم.

    اما غروب‌های پنجشنبه‌ نمی‌توانم روی قولم بمانم.

    جمعه‌ها هم که تقصیر خودش است که تمام وقت کنارم می‌نشیند و لبخند می‌زند.


    وقتی می‌بینمش دلم از حسرت نداشتنش پر می‌کشد؛

    تمام حرف‌های نزده‌ام می‌آیند و در گلویم صف می‌کشند تا نوبتشان بشود.

    تمام گلایه‌ها، دوستت دارم‌ها، و تمام عاشقانه‌های دلم.

    اما من همه‌ی این حرف‌ها را در یک «سلام» خلاصه می‌کنم.

    سلامی که او معنیش را نمی‌داند.


    او شاید حتی نمی‌داند،

    که احساس آدم‌ها دکمه‌ی روشن و خاموش ندارد.

    اگر داشت حتما خاموشش می‌کردم که روی قولم بمانم.


    چقدر بد است کسی را با تمام وجودت عاشقانه دوست بداری اما او حتی لحظه‌ای حداقل بخاطر احساسی که نسبت به او داری، نایستد و به حرف‌هایت گوش ندهد.


    گاهی امید هر روز باعث مرگت می‌شود.

    امید همیشه هم خوب نیست.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: جمعه 28 مهر 1396 09:45 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل پنجشنبه 13 مهر 1396 04:11 ب.ظ نظرات ()

    امان از این فصل زرد،

    که حرارت جان‌کاه سرمایش،

    دلتنگیست.


    و امان از این دلتنگی،

    که تکه تکه،

    خراب می‌شود سرمان،

    به اسم باران.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • هوای پاییز بوی عشق می‌ده،

    بخصوص که محرم هم باشه.

    به نظرم بوی اسپند، صدای طبل و دهل هر کسیو می‌بره به یه جایی از گذشتش، می‌بره به یه اتفاق.

    منو می‌بره به اون روزای نوجوونی، اون زمانی که ۱۵ساله بودم.


    یه پسرک ۱۵ساله که عاشق شده بود.

    تموم روز‌ای هفته رو بهش فکر می‌کردم،

    تموم ساعت‌های روزو بهش فکر می‌کردم؛ کسی که حتی نمی‌دونست که یکی هست که دیوانه‌وار عاشقش شده.


    تصمیم گرفته بودم که بهش بگم، اما نمی‌شد، دوسال ازم بزرگ‌تر بود و این کارو برام سخت‌تر می‌کرد؛


    همش تمرین، تمرین، تمرین...


    ولی با دیدنش دست و پام شل می‌شد؛

    دنیا جلوی چشمام سیاه و تاریک می‌شد،

    همه‌ی چیزایی که تمرین کرده بودم یادم می‌رفت که هیچ، حتی نمی‌تونستم قدم از قدم بردارم تا ازش دور بشم.


    اونم نگاهش به زمین، چشمای مشکی، موهای خرمایی، کیف به دوش از جلوم رد می‌شد و من حتی از سلام کردنم عاجز بودم.


    پنج‌شنبه‌ها کلاس داشت، و من تو راه منتظرش می‌موندم.

    ۳هفته تلاش کردم که بهش بگم ولی نشد،

    دیگه خیلی طولانی شده بود.

    این بار یکی از دوستامو با خودم همراه کردم، می‌دونستم تنهایی برم بازم نمی‌تونم بهش حرف دلمو بگم.

    دوستم گفت: خب چرا نمی‌نویسی؟

    چیزایی که می‌خوای بگیو بنویس و بهش بده.

    منم نوشتم، کلی وقت گذاشتم و نوشتم؛

    یک صفحه شد.

    چهارمین پنجشنبه بود، هوا دیگه بارونی نبود، ولی ابری بود؛ با دوستم منتظر موندم.

    دوباره تا دیدمش انگاری مردم،

    دوستم هولم داد گفت برو دیگه،

    رفتم جلو.

    موهای خرمایی، چشمای مشکی؛ ولی این بار از نزدیک؛ زیر درختای تنومند چنار که برگاشون ریخته بود،

    صدای قلبمو خودمم می‌تونستم بشنوم.

    منو دید و خندید، من با دیدن خندش دیگه تموم شدم.

    کاغذو که تو پاکت گذاشته بودم، بهش دادم.


    شبش پیام داد.

    گفت بهم بگو خواهر. بهم گفت تو درسات کمک خواستی بهم بگو.

    چقد خوشحال بودم که حالا اون میدونه عاشقشم.

    حالا من و اون دیگه غریبه نیستم و من میتونم آبجی صداش کنم.

    من عاشق آبجیم بودم.

    الان دیگه خودش نیست.

    اما محرم هست؛

    خاطراتش هست.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل جمعه 17 شهریور 1396 12:15 ب.ظ نظرات ()

    وه چه بارانی!


    آسمان انگار

    دلش تنگ‌تر از قلبِ من است


    از سرِ دل‌سوزی

    و از برایِ عبرت

    با هم‌دستیِ باد

    می‌زند در گوشم

    و صدایش چون رعد

    همه جا می‌پیچد


    زیر این باران من

    اما می‌سوزم

    خورشید نگاه تو

    در میانِ دلِ من

    باغضب می‌تابد


    آری

    چشمانِ تو

    خورشیدِ بی‌رحمِ خیالِ من

    این دو خورشیدِ سیاه

    روزشان، شب ندارد انگار

    دلِ من

    چون تاب تواند آرد

    این همه گرما را؟


    از برایِ خنکایِ دلِ خود

    زیر این گنبدِ مینا که کنون

    در غمِ عشقِ خودش

    رختِ دیبایِ عزا بر تنش است

    می‌گریم


    و اشک‌هایِ من و این طاقِ کبود

    بر سرِ صورتِ زشتِ زمان می‌غلطد


    آی صدایم بشنو

    تو که سادگی و لطف و صفا

    از دلت می‌بارد

    تو بیا

    که از شوقِ وصالِ من و تو

    آسمان هم غم را

    از دلش پاک کند


    آی صدایم بشو...



    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: جمعه 17 شهریور 1396 12:18 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل جمعه 10 شهریور 1396 07:34 ب.ظ نظرات ()

    هوا بارانیست.

    از آن باران‌های عاشقانه.

    کنار شومینه رویِ مبلِ چرمیِ قهوه‌ای رنگِ مخصوصِ خودم نشسته‌ام،


    روزنامه دستم گرفته‌ام و یک عینک، از همان عینک‌هایی که پدربزرگ‌ها می‌زنند، روی چشمانم است.


    گرمای شومینه برایم لالایی می‌خواند، اما تیتر جذاب روزنامه صدایش را بلند کرده و با شلوغ کاریش نمی‌گذارد که به چرت بروم.


    در همین میان تو با یک سینیِ مسی رنگ که داخلش دو استکان چای و یک قنددانِ چینیِ گل قرمز است، می‌آیی.


    جلویم می‌نشینی و با لبخندِ قشنگِ همیشگیت می‌گویی: بفرما چایی حاج‌آقا.


    من هم یکی از آن استکان‌هایِ کمر باریک را بر‌می‌دارم و یک قلپ می‌خورم و می‌گویم:

    به به، زنده باشی، دستت درد نکند خانم.


    همیشه عادت کرده‌ای تا من نخورده‌ام تو چیزی نمی‌خوری.

    از پشتِ عینک، چایی خوردنت را تماشا می‌کنم و همه‌یِ خاطراتِ آن روزها می‌آید جلویِ چشمم.

    چشمانت پشت عینک هم هنوز قشنگیش را دارد.

    موهایِ سفیدِ قشنگت که هنوز هم مثل همان روزهایی که عاشقت شدم از وسط شانه‌شان کرده‌ای، از زیر روسری گل گلیت پیداست؛

    و آن گونه‌های برجسته‌ات که هرچه تاحالا بوسیده‌ام انگار باز هم آرزویش به دلم مانده.

    یاد آن روز می‌افتم که در کافه برای اولین بار برای خودت چایی سفارش داده بودی با کیکِ شکلاتی.

    همین قدر قشنگ چایی می‌خوردی.


    همیشه موقع چایی خوردن، لپ‌هایت قرمز می‌شود. نمی‌دانی چقدر قشنگ می‌شوی.

    بلند می‌شوم و یک بار دیگر رویای جوانیم را بغل می‌کنم و لپ‌هایش را می‌بوسم.

    بعد از این همه سال باز هم خجالت می‌کشی و سرخیِ گونه‌هایت بیشتر می‌شود.


    از اول هم عاشقِ همین حیایت بودم.


    آن روز که در راهرویِ دانشکده‌ روی صندلی نشستی و پایت را روی پایت گذاشتی و زود خم شدی لبه‌ی مانتوات را گرفتی و روی پایت را پوشاندی.

    یادش بخیر.


    ناگهان سرم از روی مبل سر می‌خورد پایین، و چرت از سرم می‌پرد.

    نه استکانِ کمر باریک، نه قنددانِ گل قرمز، نه تو و نه هیچ کس.


    من یک عمر با رویایت در یک اتاق کوچک و بدون شومینه و با یک صندلی چوبی کهنه، زندگی کرده‌ام.


    ای‌کاش بودی، می‌دیدی چقدر دوستت دارم.


    ای‌کاش می‌شد بعضی آدم‌ها را بفرستیم توی قلبمان که ببینند چقدر دوستشان داریم.

    یا بفرستیم توی مغزمان ببینند چند بار در روز بهشان فکر می‌کنیم.

    ای کاش می‌شد.

    ای کاش...


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل دوشنبه 6 شهریور 1396 09:20 ب.ظ نظرات ()

    دیشب دلم گرفت.

    هرچقدر هم که قوی باشی، یک وقت‌هایی دلت می‌گیرد. دلت تنگ می‌شود.


    اما درمان دل تنگ‌هایِ من فقط خواب است.

    نه اشتباه کردم، خواب که درمان نمی‌شود،

    خواب مسکن است.

    دل‌تنگی‌ها همین طور روی هم انبار می‌شود.

    عقده می‌شود.


    می‌دانی خیلی بد است که هیچ کس را نداشته باشی که بنشیند حرف‌هایت را گوش کند. یک نفر که پیشش مجبور نباشی قیافه بگیری. یک نفر که درمان باشد.


    این را یادت باشد،

    به هر مرتبه‌ای که برسی، هر چقدر که پول داشته باشی، اصلا برسی به آن ته ته موفقیت؛

    اما اگر یک نفر را نداشته باشی که بغلت کند، که سرت را روی پایش بگذاری، یا اصلا یک وقت‌هایی با همه‌ی وجودت در بغلش گریه کنی،

    هیچ وقت معنای خوشبختی را نفهمیده‌ای.



    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل جمعه 3 شهریور 1396 12:53 ب.ظ نظرات ()

    هرسال این موقع‌ها که می‌شود،

    نسیم عطر آن موهایِ خرماییِ قشنگت را در هوا پخش می‌کند و سالروز آمدنت را در گوشِ برگ‌هایِ درختان زمزمه می‌کند.

    برگ‌ها هم آن لباس‌هایِ زیبایِ طلاییشان را به تن می‌کنند و به افتخار آمدنت در هوا می‌رقصند.


    من اما غرق در رویای تو؛

    در خیابان‌ها قدم می‌زنم و جشن برگ‌ها را تماشا می‌کنم و آن‌ها زیر پایم تا لحظه‌ی مرگشان موسیقی عشق را می‌نوازند.


    امسال اولین سالیست که دلیل این همه رقص و پای کوبی را درک کرده‌ام.


    عشق شهریوری من،

    تابستان که برود سرما آرام آرام همه جا را فرا می‌گیرد و خورشیدِ خسته، در پستوی آسمان، پشت ابرهای سیاه به استراحت می‌پردازد.

    و من که در پی پیدا کردن تو در خیابان‌های سرد خیال گم شده‌ام؛

    حالا از دوریت یخ می‌بندم.


    عشق جانم؛

    بیا و دستان سردم را بگیر و از این شهر نجاتم بده.


    زیبای من؛

    بیا تا زمستانِ سردِ قلبم با گرمایِ وجودت، بهاری تازه را تجربه کند.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل یکشنبه 29 مرداد 1396 06:47 ب.ظ نظرات ()

    هر وقت دلم تنگ می‌شود، عکس‌هایش را نگاه می‌کنم؛


    اما دل‌تنگی درد بی‌درمان است.


    هر چه بیشتر نگاهش کنی، بیشتر دلت تنگ می‌شود.

    آنقدر تنگ می‌شود، تا حسرت‌ها و اندوه‌هایت دانه دانه از چشمانت سرریز شود، سر بخورد روی گونه‌هایت و درست بیفتاد روی شانه‌هایش، همان جایی که هر روز می‌بوسی.


    از همه بدتر این است که به اشک‌هایت لبخند می‌زند. فقط نگاهت می‌کند، انگار جان دادنت را دوست دارد.


    چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستیم بعضی‌ها را بفرستیم توی دلمان را ببینند؛ که بفهمند چقدر عاشقاشان هستیم.


    عشق مثل آتش است، هرچه بیشتر بادش بزنی، بیشتر شعله می‌کشد.

    عشق تنها آتشیست که وقتی باران بیاید، بیشتر زبانه می‌کشد.


    عشق درد بی‌درمان است.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • غروب جمعه‌ها؛


    باد می‌زند و

    بوی غم در اتاق می‌پیچد،


    پیراهنم دیگر مثل آن روزها،

    عطر تو را نمی‌دهد؛


    "تنهایی" از درو دیوار این اتاق بالا می‌رود،

    و روی گونه‌هایم لیز می‌خورد؛


    باید زودتر پنجره را ببندم.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • صادق مشتاقی کوجل چهارشنبه 25 مرداد 1396 01:11 ب.ظ نظرات ()

    اینجا هوا ابریست.

    فرقی نمی‌کند خورشید در آسمان بدرخشد یا نه.

    وقتی که دلت تنگ شده باشد، آسمان هم ابریست.

    دلت می‌خواهد پیاده راه بروی تا به ته دنیا برسی، همان جایی که آسمان خم شده تا یواشکی گونه‌های زمین را ببوسد.


    به خیالم آسمان هم عاشق است، چون قلبش می‌درخشد، جوری که چشم‌هایت، تابِ دیدنِ درخشش را ندارد.

    هر کسی که عاشق شود، قلبش همین طور درخشان می‌شود.

    آسمان حتی اگر گناهکار هم باشدو وجودش سر تا پا تاریکی و سیاهی شود، باز هم قلبش از عشق می‌درخشد.


    زمین هم خوب دل‌بری می‌کند.

    لباس‌های رنگارنگ می‌پوشد، و آرام در بغلِ آسمان، چرخ می‌زند و می‌رقصد.

    لباس‌هایش بویِ گُل می‌هد. بویِ عشق. بویِ زندگی.


    همیشه پایِ عشقش می‌ماند، چه طوفانِ خشم باشد، چه در تاریکیِ یأس و چه در کولاکِ اندوه.


    من در خیالم آسمان و زمین را به عقد هم در آوردم؛

    اما انگار فاصله‌ی بین من و تو، از زمین تا آسمان هم بیشتر است.


    آسمان هم مثلِ من تنها یک عشق دارد اما؛


    خوش به حال آسمان که وقتی گریه می‌کند، اشک‌هایش رویِ دامنِ عشقش می‌ریزد.


    #صادق_مشتاقی

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic